نبض زمان آرام می تپد روزی کودکم خواهد آمد

در انتظار خدا

صبورانه در انتظار خدا می مانم ..... و به او توکل میکنم ؛ آنچه حتی انتظارش هم نمی رود ، پیش می آید ..... جایی که راه نیست ، خدا راه می گشاید .   ...
12 دی 1393

خدا و انسان

پس از آفرینش آدم خدا گفت به او : نازنینم آدم .....   با تو رازی دارم ! ..... اندکی پیشتر آی ..... آدم آرام و نجیب ، آمد پیش ..... زیر چشمی به خدا می نگریست ..... محو لبخند غم آلود خدا !! ..... دلش انگار گریست ..... نازنینم آدم ، ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ) ..... یاد من باش که بس تنهایم ..... بغض آدم ترکید ..... گونه هایش لرزید ..... به خدا گفت : من به اندازه ی ..... من به اندازه ی گلهای بهشت ..... به اندازه ی عرش ..... نه ..... نه ..... به اندازه ی تنهاییت ای هستی من ، دوستدارت هستم آدم کوله بارش را برداشت ...
12 دی 1393

این ماه هم تموم شد

1393/10/08   عزیزم این ماه با همه سختی هاش در اوج ناباوری تموم شد و شما نیومدی     در تک تک لحظات این دوره هم من و هم بابایی با تموم وجودمون درک میکردیم که خدای مهربون نمیخواد شما بیای از اولشم بابایی نمیخواست من بودم که اصرار کردم و راضیش کردم اما خدا رو نتونستم راضی کنم     مامانی ، آخه اگه شما میومدی یعنی اینکه تو ماه صفر اومدی تو دل مامان و این اصلا خوب نبود با اینکه نیومدی اما الان میتونم حکمت خدا رو درک کنم پس این ماه زیاد ناراحت نشدم اولش شیطون گولم زد اما الان متوجه شدم که اشتباه کردم   اینجا خدا کمکم کرد که شما نیای چون توی ای...
10 دی 1393

دلم گرفته

دلم گرفته ، به اندازه وسعت تمام دلتنگی های عالم شیشه قلبم انقدر نازک شده که با کوچکترین تلنگری می شکند می خواهم فریاد بزنم ، ولی واژه ای نمی یابم که عمق دردم را در فریاد منعکس کنم فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خودم سر داده ام دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم ای کاش باز هم کسی اشکهایم را نبیند .....   ...
8 دی 1393

.....

  حجم دلتنگی هایم آنقدر زیاد میشود که دنیا با تمام وسعتش برایم تنگ میشود دلتنگ کسی که گردش روزگار به من که رسید از حرکت ایستاد .....     ...
8 دی 1393

تظاهر

باید بازیگر شوم آرامش را بازی کنم ..... باز باید خنده را به زور بر لبهایم بنشانم ..... باز باید مواظب اشک هایم باشم ..... باز همان تظاهر همیشگی : "خوبم" ...
8 دی 1393